RSS


صدای مهدی را که از پشت تلفن شنید ،بغضش ترکید((توهم شهید می شی.من می دونم.بذار قبلش ببنیمت.))به جای تسلیت گفتنش بود.مثل بچه ها شده بود.مهدی هم بغض داشت.از خودش خجالت کشید.تسلیت گقت.مهدی مغضش ترکید و باصدا گریه کرد.

ندیده بودم مهدی این طور گریه کند.ای دوبرادر همیشه وهمه جا باهم بودند.بعد از شهادت حمید آقا،زیاد گریه می کرد.مهدی نتوانست خودش را برای مراسم برادرش برساند.  

 

 

بعد از چهلم رفتم اهواز.ماه بعد که سرش خلوت شد،گفت((بریم به فاطمه و بچه ها سربزنیم.))فاطمه با خانم همت تصمیم گرفته بودند بروند قم زندگی کنند و درس بخوانند.

حاج همت،عملیات خیبر با فاصله چند روز از حمید اقا شهید شده بود.اما نه خانواده ی فاطمه ونه باکری ها زیاد موافق نبودند با رفتن او.می گفتند با دوتا بچه چه کار می خواهد بکند توی شهرغریب.آخر فاطمه گفته بود:((هرچه آقا مهدی بگه،همون کار رو می کنم.))مهدی گفت((بذارید هرجا او راحت ترهو اون جا می تونه بچه ها را خوب تربیت کنه،بره.ماباید کمکش کنیم نه این که دست وپاش رو ببندیم.))آقای زین الدین،قمی بود ولی خانواده اش را آورده بود اهواز؛مثل ما.مهدی با او صحبت کرد وفاطمه باخانم همت رفتند خانه آنها.

سه ماه نشد که زین الدین شهید شد وخانمش برگشت قم.گفتم((وای مهدی،شدند سه خونواده.))گفت((همین روزها یکی دیگه هم به شون اضافه میشه))خودش را می گفت.زیاد طول نکشید.آبان این حرف را زد.اسفند خودش شهید شد.پیش آنها که بودیم بچه ها،احسان وآسیه،مهدی ومصطفی از سرو کولش بالا می رفتند و او بازیشان می داد.یک عکس بااین بچه ها ازش گرفتم.آسیه بغلش بود وسه تا پسرها دور و برش.این آخرین عکسی بود که از مهدی انداختم...


کتاب نیمه پنهان ماه6


برچسب‌ها: اهواز،شهیدان باکری،فاطمه،مهدی،، حمید،چهلم،بغض،دلتنگی، اسفند،زین الدین،حاج همت